مگر "بچه مردم" چه گناهی کرده بود؟
کوتاه درباره داستان بچه مردم
اثر جلال آل احمد
مادر ها بخوانند، این رنجنامه را. بگریند بر بچه ای که بی گناه توسط غریبه ای که او را زاییده بود، در خیابان رها شد. آخر چطور میشود مادری چنین کاری را بکند؟ چقدر هم دلش برای آن بچه میسوخت. آری، آن زن بچه مردم را خیلی دوست داشت. ولی بالاخره بچه مردم بود و باید به آغوش همان مردم باز میگشت. آن زن نمیدانست که آن لحظه در خیابان، بچه مردم فکر میکرد همراه مادرش بین غریبه ها آمده است، غافل از اینکه همراه یک غریبه به کانون گرم خانواده اش باز میگشت. آن زن نمیدانست که بچه مردم پس از او هیچ زن دیگری را مادر صدا نمی زند و در آغوش زن دیگری آرام نخواهد گرفت، وفقط به فکر گرم ماندن آغوش خودش بود.
مگر بچه مردم چه گناهی کرده بود؟ . . .
مگر مادر ِ مادر مرده چه گناهی کرده بود؟
مادر ها میدانند چقدر سخت است تحمل دوری فرزند. اصلا مگر میشود تحمل کرد؟ چه رسد به آنکه بخواهی فرزند نازنینت را به "قاقا" فروش بسپاری، چه رسد به آنکه فرزندت تازه از آب و گل درآمده و راه می رود، آن هم با قدم کوتاه و تو دوران سخت بارداری را تحمل کرده ای، رنج زایمان را کشیده ای و مصیبت های بچه داری را پشت سر گذاشته ای و نوبت به بوئیدن دسته گل تازه ات رسیده است، و اکنون تو ای که باید از گل خوش بویت دل بکنی. آه از آخرین نگاه های معصومانه و سرشار از امید، آه از آخرین بوسه ای که بر گل برگ های زندگیت میزنی و آه از خداحافظی بدون دست تکان دادن ....
پارادوکسی ادبی و سرشار از احساسات. نویسنده به گونه ای دو حس متضاد نسبت به مادر را در داستانش گنجانده است، که در آن واحد، هم شخصیت اصلی داستان را نفرین میکنی و هم دلت برایش میسوزد که چه طور بین دوراهی گیر کرده است و باید از فرزندش دل بکند. آنقدر زیبا کودک را توصیف میکند که میخواهی وارد خیابانِ داستان شوی و دست بچه را بگیری و به مادرش بگویی تو لیاقت چنین بچه ای را نداری.
در داستان اندوهی سنگین جا خوش کرده است. از آن غم هایی که بعضی وقت ها آدم دوست دارد که داشته باشد ....
- چهارشنبه, ۳۰ بهمن ۱۳۹۲، ۱۲:۰۲ ق.ظ